طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخی‌اش‌ را دوست‌ نداشتیم. نمی‌دانستیم‌ كه‌ دواست.

دوای‌ تلخ‌ترین‌ دردها. نمی‌دانستیم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن.گمش‌ كردیم. شیطان‌ از دستمان‌ دزدید. بی‌طاقت‌ شدیم‌ و ناآرام. دهانمان‌ بوی‌ شكایت‌ گرفت‌ و گلایه...‌

و تازه‌ فهمیدیم‌ نام‌ آن‌ اكسیر مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ دادیم، «صبر» بود.

دیگر عزم‌ آهنی‌ و طاقت‌ فولادی‌ نداریم، دیگر پای‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگی‌ نداریم. انگار ما را از شیشه‌ و مه‌ ساخته‌اند. برای‌ شكستن‌مان‌ توفان‌ لازم‌ نیست. ما با هر نسیمی‌ هزار تكه‌ می‌شویم. ترك‌ می‌خوریم.  می‌افتیم، می‌شكنیم، می‌ریزیم‌ و شیطان‌ همین‌ را می‌خواست. خدایا، ما را ببخش، این‌ تعریف‌ انسان‌ نیست. ما دیگر ایوب‌ نیستیم. از اینجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بی‌حوصله‌ایم. ما پیش‌ از آنكه‌ راه‌ بیفتیم، خسته‌ایم. از ناهموار می‌ترسیم، از پست‌ و بلند می‌هراسیم، از هر چه‌ ناموافق‌ می‌گریزیم. شانه‌هایمان‌ درد می‌كند، اندوه‌های‌ كوچكمان‌ را نمی‌توانیم‌ بر دوش‌ كشیم، ما زیر هر غصه‌ای‌ آوار می‌شویم، توی‌ سینه‌ ما جا برای‌ هیچ‌ غمی‌ نیست. خدایا، ما را ببخش. این‌ تعریف‌ انسان‌ نیست، ما دیگر ایوب‌ نیستیم.

خدایا اما به‌ ما برگردان، آن‌ معجون‌ تلخ، آن‌ اكسیر مقدس، آن‌ صبر قشنگ‌ را.