Dexter Yager نابغه است
سرگذشت Dexter Yager يک داستان موفقيت واقعی از فقر تا ثروت است. او يکی از موفق ترين افراد در این صعنت می باشد.
Dexterدر يکی از شهرهای کوچک نيويورک بعنوان فروشنده آبجو شروع به کار کرد. بسياری از مردم در آن شهر آس و پاس بودند و وضعيت مناسب اقتصادی نداشتند و نيز هيچکدام از آنها از اينکه از زندگی و کار يکنواخت در کارخانه خارج شوند اميدی نداشتند.
Dexter در روزهای اول به آنها می گفت ما کسی را نمی شناسيم که روياهای بزرگی در سر داشته باشد و يا حداقل درباره ی آنها حرفی بزند، زمانی که Dexter درباره روياهايش از آينده صحبت می کرد دوستانش او را مسخره می کردند.
Dexter تحصيلات کمی داشت. هيچ پولی در بساط نداشت و هيچ چیزی در مورد تجارت نمی دانست. آنها به Dexter می گفتند: فکر می کنی چه کسی هستی؟ تو نمی توانی به روياهايت برسی.
بد اقبالی که Dexter بايد بر آن فائق می آمد اين حقيقت بود که لکنت زبان داشت. به نحوی که يک معرفی معمولی ۲ ساعته را ۴ ساعت طول می داد. همين موضوع کافی بود تا او همه چيز را رها کند و تسليم شود. اما هيچکدام از اين مسائل باعث نشد او با شجاعت کامل بدنبال اهدافی که برای خود مشخص کرده بود نرود.
اما موضوع به اين سادگی هم نبود. زمانی که خواست کارش را شروع کند، مشغول انجام وظايف شغل روزانه اش بود. و در شب از خانه بيرون می رفت و معرفی های خود را انجام می داد و اين باعث ميشد که اغلب اوقات دير به خانه برگردد.
Dexter همچنين مسئوليت مضاعفی در برابر همسرش داشت. همسری که در حال بزرگ کردن هفت بچه کوچکشان بود و از طرفی هم سخت وابسته به شوهرش بود.
Dexter ابتدا هدفهای کوچکی برای خودش انتخاب کرد و وقتی به اهدافش می رسيد به دنبال اهداف بزرگتری می رفت. در واقع او بعد از تحقق هر هدف اهداف بزرگتری برای خودش تعيين می کرد.
او معتقد بود مهمترين اصل در اين تجارت داشتن يک رويای بزرگ است. رويايی که هر روز بايد به آنها نگاه کنيم و به آنها فکر کنيم!
کليد موفقيت ديگر او اين بود که هر روز مطالب مثبت می خواند و نوارهای انگيزه بخش گوش می کرد.
حفظ ذهنيت در يک وضعيت روحی مثبت به او اجازه می داد که سرانجام يک سيستم آموزشی فوق العاده و عالی ايجاد نمايد و اين کار به او کمک کرد تا بزرگترين مجموعه در تاريخ " M. L. M " را بوجود آورد.
Dexter عاشق مردم بود و دوست داشت آنها را موفق ببیند. « تخصص من اینست که مردم را دوست بدارم و نسبت به آنها دلسوزی کنم. من به مردم می آموزم نسبت به خود مسئولیت داشته باشند و به آنها یاد می دهم چگونه از تمام توان خود استفاده کنند برای رسیدن به فراتر از آنجایی که فکر می تواند برود.»
Dexter می گويد: « موفقيت ربطی به شانس ندارد. موفقيت يک هديه نيست که به شما ارزانی شود.
موفقيت يعنی کار بعلاوه شکست. مردم بايد به تجارتشان آنگونه نگاه کنند که به بچه هایشان می نگرند. بياد بياوريد زمانی که کودک نوپا ميخواهد شروع به راه رفتن کند. او اولين قدم را لرزان بر ميدارد و به زمين می افتد. آيا ما به آنها می گوييم چرا از تلاش دست بر نميداری. نه ما ميدانيم آنها در نهايت ياد خواهند گرفت که چگونه راه روند.
در حال حاضر بزرگ شده ايم. آيا تمام افتادن هايمان را بياد می آوريم؟! نه در حال حاضر فقط راه ميرويم. « موفقيت چيزی نيست که صرفاً از روی تصادف اتفاق بيفتد. آنچه را که کاشته ايد درو ميکنيد و اين شما هستيد که هميشه حق انتخاب داريد که چه چيزی را بکاريد.»
« اولين قدم برای موفقيت اين است که طرز فکر خود را تغيير دهيد. تغيير ذهنيت از يک شکست خورده به يک برنده. زمانی که شما طرز فکر خود را تغيير دهيد زندگی شما تغيير می کند.»
انسان در دریایی رها شده پر از امواج، قایق کوچکش شکسته و...گرسنه وتشنه در حال نابودی ،در وسط دریا...